درسهایی از فیلم استیو جابز برای کارآفرینان

دانلود کتاب پیمایش رضایت مشتری

جایگاه مدیران تکنولوژیک در بین قدرتمندترین چهره های دنیا از دید فوربس

مدیر عامل سابق نوکیا از علت سقوط این شرکت می گوید
مدیر عامل سابق نوکیا از علت سقوط این شرکت می گوید
رقابت سکون ندارد
کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت
مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد
متوجه شد که کلاه ها نیست . بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی
میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند.
فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش
را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را ازسرش برداشت
و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید... که کلاه
خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاهها را
بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.
سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش
تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد
چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر
درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد.
او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش
را برداشت,میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین
انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند.
یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت :
فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری.
ارسالی از مهندس حمیدیان
کتاب کسب و کار خانوادگی
کتاب الکترونیکی «*مدیریت در کسب و کارهای خانوادگی*» به یکی از موضوعات
چالش برانگیز برای شرکتهای ایرانی پرداخته است. تعداد بسیاری از شرکتهای
فعال در فضای کسب و کار ایرانی، توسط خانواده های اداره می شوند، و روزانه
به دلیل عدم آشنایی با مدیریت کسب و کارهای خانوادگی با مشکلات متعدد روبرو
می شوند. این کتاب تلاش نموده تا برای مدیران کسب و کارهای خانوادگی یک
نقشه راه باشد.
مطالعه این کتاب الکترونیکی می تواند برای مدیران و همچنین علاقه مندان و
دانشجویان رشته های مدیریت، مهندسی صنایع و MBA بسیار مفید و جذاب باشد.
ارزشمندترین نشان های تجاری دنیا در سال ۲۰۱۳
فوربس رده بندی می کند؛ ارزشمندترین نشان های تجاری دنیا در سال ۲۰۱۳

انقلاب یادگیری
زمان انقلابِ یادگیری فرا رسیده است!
خلاصه سخنراني کن رابینسون در TED
همانطور كه ما به وضوح با یک بحران منابع طبيعي مواجهیم با بحران منابع انسانی هم مواجه ايم که همون قدر جدی است و همون منشأ رو داره، و ما باید با همون اضطرار با این بحران برخورد کنیم. من عمیقا معتقدم که ما خیلی کم از استعدادهامون استفاده می کنیم. خیلی از آدمها در تمام طول زندگی شون هیچ درکی ندارند که استعدادشون چی می تونه باشه، یا اينکه اصلا استعدادی به اون صورت دارند يا نه.
من همه نوع آدمی رو دیدم که فکر می کنند در هیچ کاری مهارت ندارند. من همه نوع آدم می بینم که از کاری که می کنند لذت نمی برند. اونا خیلی ساده با کارشون کنار میایند و زندگی رو ادامه می دن. اونا لذت چندانی از کاری که می کنند به دست نمی آورند. اونا فقط تحمل می کنند، به جای اینکه لذت ببرند، و منتظر تعطیلات آخر هفته اند. ولی من آدمهایی رو هم می بینم که عاشق کاری که انجام میدن هستن و اصلا نمی تونند انجام کار دیگه ای رو تصور کنند. اگه بهشون بگی: «دیگه این کارو ادامه نده،» اونا نمی فهمند راجع به چی حرف می زنی. به خاطر اینکه این راجع به کاری که انجام می دهند نیست، بلکه راجع به هویت اونهاست. اونا می گن «آخه من اين هستم. مسخره است که بخوام اين کار رو ترک کنم، چون این کار با ماهيت اصلی شخصیت من همخوانی داره.» و این حالت را به اندازه کافی افراد ندارند. در واقع، برعکس فکر می کنم که این افراد حتماً در اقلیت اند.
به نظرم علت های مختلفی برای توضیحش وجود داره و اصلی ترین دلیل نظام آموزشي هست. چون نظام آموزشي، به نوعی آدم های زیادی رو از استعدادهای ذاتیشون جدا میکنه. و منابع انسانی مثل منابع طبیعی هستند؛ معمولاً خیلی عمیق دفن شده اند. باید به دنبالشون بود. اونا رو نمیشه به آسانی در سطح پیدا کرد. شما باید موقعیت هایی رو خلق کنید که استعدادها خودشون رو نشون بدهند. و میشه تصور کرد که آموزش میتونه این کار رو انجام بده. ولی اکثر مواقع، این طور نیست. تمام نظام های آموزشی دنیا در حال حاضر دارند اصلاح می شوند. و این کافی نیست. اصلاح دیگه به درد نمی خوره، چون این فقط بهبود یک مدل معیوب هست. چیزی که ما نیاز داریم یک تکامل و رشد نیست بلکه یک انقلاب در آموزش است. آموزش باید به کلی دگرگون بشه و یک چیز دیگه جایگزین بشه.
یکی از چالشهای اساسی، نوآوری بنیادین در آموزش هست. نوآوری سخته چون این به معنی انجام کاریه که مردم خیلی راحت انجام نمی دن. به معنیه به چالش کشیدن چیزهایی است که باهاشون کنار اومدیم. چیزهایی که فکر می کنیم واضح هستند. مشکل اصلی اصلاح یا دگرگونی اینه که فهمِ متعارف تعیین کننده همه چیزه، چیزایی که مردم فکر می کنند، «خوب، نمیشه اینو جور دیگه ای انجام داد چون فقط اینجوری انجام میشه.»
آبراهام لینکلن گفت: «عقاید تعصب آمیز مربوط به گذشته آرام، برای اکنون طوفانی کفاف نمی دهند. شرایط فعلی انباشته از سختی هاست، و ما باید همراه با شرايط بلند شويم. حال که شرایط ما جدید هست، باید به شکلی نو فکر کنیم و به شکل جدید اقدام کنیم باید خودمان را از اسارت شيفنگی (نسبت به گذشته) رها کنيم. آن موقع است که می توانيم کشورمان را نجات دهیم.»
در آموزش چیزهایی هست که ما شیفته شون شده ایم. یکی از اونها، ایده خطی انگاری هست. به این معنی که هر چیزی از اینجا شروع میشه، و در یک مسیری امتداد داره و اگه همه چیز رو درست انجام بدید، نتيجه اش اين می شه که برای ادامه زندگی تان آماده خواهيد بود. اما زندگی خطی نیست، بلکه اورگانیک (زنده) است. زندگی ما به صورت وابستگی دو طرفه است ما استعدادهایمان رو در ارتباط با شرایطی که به وسیله همین استعدادها خلق شده اند، کشف می کنیم. ذهن ما شيفتگی پيدا کرده به اين روايت خطی و احتمالا نهایت نظام آموزشی ما اینه که به دانشگاه ختم بشه. من فکر میکنم ما شیفته این شدیم که مردم رو به دانشگاه بفرستیم، به نوع مشخصی از دانشگاه. منظورم این نیست که شما لازم نيست به دانشگاه بروید، اما همه هم نیاز ندارند که به دانشگاه بروند. و همه هم نیاز ندارند که بلافاصله به دانشگاه بروند. شاید بعد ها بروند، نه فورا. به نظر من، جوامع انسانی وابستگی دارند به گوناگونی استعدادها نه فقط به یک نگاه تک بعدی به توانایی. و در قلب چالش های ما در قلب چالش، بازسازی درک ما از توانایی و قابلیت و همچنین هوش می باشد. این خطی انگاری مشکل ماست.
مشکل بزرگ دیگه دنباله روی هستش. ما نظام آموزشی مان رو بر مبنای مدل غذای حاضری (فست فود) بنا کرده ایم. می دونید که دو مدل تضمین کیفیت در تهیه غذا هست. یکی غذاهای حاضری (فست فود) هست که همه چی استاندارد و یکسان شده هست. و در روش دیگه همه چیز استاندارد نیست، بلکه با توجه به شرایط سفارشی می شوند. و ما خودمون رو به مدل غذای حاضری (فست فود) در آموزش فروخته ایم. و این مدل روح و انرژی ما رو فرسوده می کنه. همون طور که غذای حاضری بدن های ما رو تحلیل می بره.
به نظر من باید چند تا چیز رو مد نظر داشته باشیم. یکی این که استعداد انسانی فوق العاده متنوع و گوناگون هست. آدم ها ذوق و استعدادهای متفاوتی دارند. ولی فقط مسئله این نیست بلکه مسئله شوق است. اکثرا، افراد در کارهایی خوب هستند که خیلی بهش اهمیت نمی دهند. مسئله شوق است. و چیزی که روح و انرژی ما را بر می انگیزه. و اگر شما چیزی رو که دوست دارید انجام بدهید و در اون ماهر هستید، سیر زمان شکل کاملا متفاوتی می گیره. اگر کاری که دوست دارید رو انجام بدهید، یک ساعت مثل 5 دقیقه میمونه. و اگر کاری که با روح شما هم طنین نیست رو انجام بدهید، 5 دقیقه مثل یک ساعت میمونه. و علت اینکه تعداد زیادی از تحصیل کنار می کشند، به خاطر اینه که آموزش روح اونها رو تغذیه نمی کند. انرژی و شوق اونها رو تغذیه نمی کند.
بنابراین من فکر می کنم باید الگوهای ذهنی مان رو عوض کنیم. ما باید از مدلی که اساسا مدل صنعتی آموزش هست، از مدل خط تولیدی فاصله بگیریم. که بر مبنای خطی انگاری و دنباله روی و دسته بندی آدم ها است. باید به سمت مدلی که بر مبنای اصول کشاورزی است برویم. باید درک کنیم که بالیدن انسان ها، یک فرایند مکانیکی نیست بلکه یک فرایند اورگانیک و زنده است. و شما نمی توانید نتيجه رشد انسان رو پیش بینی کنید؛ تنها کاری که می تونید بکنید، مثل یک کشاورز اینه که شرایطی رو خلق کنید که رشد انسانی شکوفا بشه.
مسئله سفارشی کردن براساس شرایط شماست، و شخصی کردن آموزش برای کسانی که به آنها درس می دهید. و انجام چنین کاری به نظر من همون پاسخ به آینده است چون مسئله اندازه و بزرگی راه حل جدید نیست؛ مسئله ایجاد یک جنب و جوش در آموزش و پرورش است که در آن افراد خودشان راه حل مناسب را ایجاد کنند، اما با پشتیبانی بیرونی بر مبنای يک برنامه درسی منطبق با سوابق شخصی خود فرد.
ما باید از مدل صنعتی در آموزش به مدل کشاورزی برویم که هر مدرسه می تواند از همین فردا در حال شکوفایی باشد. چون مدرسه جایی است که کودکان زندگی را در آن تجربه می کنند. یا حتی در خانه، اگر ترجیح می دهند که در خانه آموزش ببينند توسط خانواده يا دوستانشان.
درانتها می خوام یک شعر کوتاه رو خیلی سریع برای شما بخونم از W. B. Yeats که شاید بعضی ها بشناسید اون این شعر رو برای معشوقه اش گفت: «اگر آسمانها را همچون پارچه می بافتم، آن را با نور طلایی و نقره ای تزیین می کردم، پارچه ای آبی و کم نور و با تیرگی شب و روشنایی روز و گرگ و میش و پارچه را به زیر پای تو می افکندم؛ اما منِ تهیدست، تنها رویاهایم را دارم؛ و رویاهایم را زیر پای تو پهن می کنم؛ نرم قدم بگذار چون بر رویاهایم قدم می گذاری» و هر روز، هر کجا کودکان ما رؤیاهایشان را زیر پای ما پهن می کنند. و ما باید نرم قدم بگذاریم.
منبع:
http://www.ted.com/talks/sir_ken_robinson_bring_on_the_revolution.html
معرفی کتاب ماهی
در کتاب ماهي اثر: استفان لاندين،هري پل و جان کريستنسن شرحي از يک تجربه مديريتي
براي تغيير روحيه و رفتار بخشي از کارمندان شرکت فرست گارانتي که به طبقه سومي ها اشتهار
داشتند، به تصوير در آمده است. تحولي که هم نقش رهبري ومديريت در آن بارز است وهم
خودآگاهي و اراده پرسنل براي تغيير در وضعيت ناهنجاري که همه در دام آن گرفتار آمده بودند بر
جسته به نظر مي آيد. خانم ماري جين مدير جديد طبقه سوم ،ايده اين تغييروتحول روحي را از بازار
ماهي فروشان محله پايک برداشت مي کند و در يک بازديد گروهي آن را به پرسنل خود مي
آموزد.ديدن منظره شاداب و پر انرژي بازارماهي فروشان محله پايک در پرسنل کارگر مي افتد وآنها
را بر آن مي دارد تا روحيه و محيط خود را در شرکت تغيير دهند.
ماهي کتابي است که به ما مي آموزد چگونه مي توان با تغيير روحيه، نگرش ورفتار در
سازمان را تحت تاثير قرار داد و مکان کار را به يک مکان شاد ،پر انرژي تبديل کرد واز کار لذت برد
وروحيه خمودي و منفي گرايي را از خود وهمکاران زدود.ماهي بما ياد مي دهد : روش انجام دادن کار
را ما انتخاب مي کنيم حتي اگر حق انتخاب کار با ما نباشد.
کتاب ماهي مرا به ياد خاطره اي واقعي مي اندازد که بيان آن خالي از لطف نيست.حدود ۱۲
سال پيش در تهران زلزله اي رخ داد که موجبات دل مشغولي هاي فراواني را در مردم پديد
آورد.فضاي عمومي حاکم بر شهر سنگين و نگراني در چهره ها موج مي زد، بويژه آنکه روزنامه ها به
خطرات زلزله در تهران وفعال شدن گسلها و فاجعه اي که ممکن است در راه باشد مي پرداختند.عده
اي شهر را ترک کرده بودند وخلوتي در شهر مشهود بود.شبي در همين اثناء در ميدان ولي عصر قدم
مي زدم که متوجه شلوغي به همراه فريادهاي يک فروشنده دست فروش در سمت چپ ميدان شدم
وسر صدا مانند هر رهگذري ديگر، مرا به سوي آنجا کشاند. فروشنده اي بر يک چهارپايه در بلندي با
زير پيراهن ضد زلزله رسيد. بپوشيد ودر امان از »: شور وهيجان و شادي و کف زنان فرياد مي کرد
و مردم را به سمت انبوهي از لباسهاي زير که همکارش در حال فروش بود «! زلزله راحت بخوابيد
گسيل مي داشت. مردم همه ابتدا با تعجب وبهت از اين ادعا به سمت لباسها مي رفتند و وقتي متوجه
خنده فروشنده مي شدند همه از ته دل مي خنديدند ولباسها راقيمت مي کردند. فروشنده به شوخي در جواب مي گفت : چند ريشتري مي خواهي؟ قيمتها فرق مي کند!! هر چه ريشتر بالاتر
باشد قيمت هم بالاتر است که موجب خنده بيشتر مردم مي شد. در مدتي که مشغول نظاره بودم
ملاحظه کردم که تقريبا هيچ کس دست خالي از صحنه خارج نمي شد وچيزي خريده بود و با
سرخوشي وشوخي با ديگران آنجا را ترک مي کرد.حدس به يقين دارم که اين افراد وقتي به خانه مي
رسيدند همين شوخي و مزاح را با اهل خانه مي کردند و خريد خود را تشريح مي نمودند.
اين رخداد هم شبيه داستان ماهي يک پيام دارد وآن اينکه: کار رابه بازي بزرگسالان تبديل
«. کنيم واز آن لذت ببري
منبع: مقدمه مهندس رجایی مدیر شرکت لعابیران در پروِژه درس مدیریت رفتار سازمانی
مدیریت استرس (فشار روانی)
بخونيد خيلي جالبه

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها درگرفت.
آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردندوقتی به موضوع خدا رسید
آرایشگرگفت:من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم. همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر گفت: نه بابا! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.
مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند.
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد .
حکایت جالب
ابوسعيد را گفتند : كسى را مى شناسيم كه مقام او آن چنان است كه بر روى آب راه مى رود.
شيخ گفت : كار دشوارى نيست ؛ پرندگانى نيز باشند كه بر روى آب پا مى نهند و راه مى روند.
گفتند : فلان كس در هوا مى پرد. گفت : مگسى نيز در هوا بپرد.
گفتند : فلان كس در يك لحظه ، از شهرى به شهرى مى رود.
گفت : شيطان نيز در يك دم ، از شرق عالم به مغرب آن مى رود. اين چنين چيزها ، چندان مهم و قيمتى نيست.
مرد آن باشد كه در ميان خلق نشيند و برخيزد و بخسبد و با مردم داد و ستد كند و با آنان در آميزد و يك لحظه از خداى غافل نباشد.
منبع: وبلاگ حقوقی راه حق





این وبلاگ با هدف به اشتراک گذاری دانش ضمنی و آشکار صاحبنظران،اندیشمندان، مدیران بخش های دولتی،خصوصی و تعاونی، کارآفرینان، استادان و دانشجویان علاقمند و با شور و شوق در زمینه مهارت ها، تجربیات و تئوری های مدیریتی طراحی و هدایت می شود. امید است سهمی در ارتقاء بهروری و کیفیت زندگی کاری داشته باشیم.